هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

بزرگ شدن

سلام عشقم دختر قشنگم از 28 شهریور می ری مهد کودک امسال کلاس پیش امادگی هستی و کلاست از طبقه بالا به طبقه پایین منتقل شده و مربی هم عوض شده هر چند هنوزم با دیدن خاله فاطمه کلی ذوق می کنی اما خاله شیدا رو هم خیلی دوست داری دختر نازم امسال باید لباس فرم بپوشید و شما هم خیلی خوب باهاش کنار اومدی و لباست رو دوست داری عزیز دلم امسال سبحان هم میره امادگی و زهرا عمه ذلفا هم رفته کلاس اول عمه ذلفا خونشو اورده امل و مدرسه زهرا یه کوچه بعد از مهد شماست عزیزم داداش ابولفضل هم دانشگاه قبول شده دخترم وقتی لباس مهد رو می پوشی خیلی بزرگ می شی و یه جوری ناگهانی تغییر می کنی جدیدا همش دوست داری بازی کنی و راجع به کارایی که کردی واسه دی...
11 مهر 1394

هزار حرف نگفته 2

دوباره سلام عشق نمیدونم چه مشکلی پیش اومده که صفحه ارسال مطلب کامل باز نمی شه و نمی تونم برات عکس بزرام یا فونتا رو تغییر بدم اما فعلا می نویسم تا ببینم می تونم درستش کنم یا نه جونم برات بگه از اونجایی که مادرجون ربابه و بابا علی اینجا ویلا خریدن حالا دیگه بیشتر فامیلارو میبینیم اواخر بهمن بود که عمه محبوبه و عمه منیر اومدن اینجا همون موقع مادرجون و مامان اکروم و بابا سعید و بابا علی و دایی صادق اینا و دایی داوود اینام تونجا بودن و خلاصه جمع مون جمع بود باز چند روز مونده به عید مادرجون اینا اومدن و دو روز مونده به سال تحویل رفتن و به جاش بابا سعید اینا با دایی احمد اینا اومدن و بعد از سالها روز اول عید همه دور هم بودیم روز 4 عیدم ما با هم رف...
31 فروردين 1394

تولد

سلام عشقم برای شما تو پست قبلی نوشتم این پست مخصوص مهگل سلام نفس عمه روز تولدت 9 بهمن93 ساعت 10:45 دقیقه است متاسفانه نتونستم همون روز اول ببینمت و وقتی رسیدم وقت ملاقات تموم شده بود و به عکسات اکتفا کردم روز دوم وقتی اوردنت خونه دیدمت نفس عمه چقدر زیبا بود دیدنت بوییدنت توی اغوشم گم شدی و عمه غرق خوشی شد مثل بچه ها ذوق کرده بودم دلم می خواست فقط تو بغل خودم باش همه ساعت ها و صدا ها و ادم ها و همه چیز همون جا تو همون لحظه بمونه و من باشم و تو و البته هدیه که عاشقت شده بود نفس عمه مامان مرجانت کلی برات وسیله خریده بود و خیلی اتاقت قشنگ شده بود تازه کلی هم لباسای قشنگ برات بافته بود که یادم رفت ازشون عکس بگیرم نافت 8اتمین رو...
21 بهمن 1393

تولد

سلام عشقم  9 بهمن که رفتیم خونه مامان اکرم تا 18 بهمن اونجا بودیم تو پست قبلی گفتم که همون روز مهگل به دنیا اومد و ما هم برای دیدن اونا رفتیم ورامین تولد شما رو هم همون جا گرفتیم البته شب مهمونی دایی احمد که به مناسبت تولد دخترش برگزار می شد لطف کرد و اجازه داد که ما هم برای شما تولد بگیریم البته مهمونی دقیقا روز 16 بهمن یعنی تاریخ اصلی تولد شما بود خلاصه که تولد خوبی شد از طرفی هم مامان اکرم چون می دونست شما دوست داری لباس عروس بپوشی بنابراین برای شما دو تا لباس عروس دوخید(دوخت) یکی کوتاه و اون دومی بلند و سفید که البته شما عاشق دومی شدی و همش می گفتی حالا فقط مونده وساللاش(وسایلاش) وقتی پرسیدیم وسایلاش چی هستن گفتی کفش پاشنه ...
21 بهمن 1393

هول هولکی

سلام نفس اینارو همش دارم تند تند می نویسم که فقط تاریخاش از دستمون در نره  اول اینکه دو سه هفته پیش بابا علی و مادرجون ربابه چند روزی اینجا تو ویلای خودشون بودن و ما هم هر روز می رفتیم بهشون سر می زدیم و خلاصه حسابی خوش می گذشت تا اینکه متاسفانه بابا علی مریض شد و مجبور شدیم روز 24 دی بریم ورامین و بابا علی رو مستقیم بردیم بیمارستان البته الان خدار و شکر بهتر شده ما تا شنبه صبح اونجا بودیم و البته دو تا مهمونی هم رفتیم خونه دختر عموی مامان اکرم و خونه خاله مریم دختر عموی خودم اما خوب به علت وضعیت بابا علی حسابی نگران بودیم روز جمعه26 دی هم مامان اکرم سمنو پخت خلاصه بعد از اومدن ما از ورامین بابا علی هم از بیمارستان مرخص شد ...
8 بهمن 1393

خبرهای خوش

سلام عشقم تقریبا اواسط خرداد بود که زندایی مریم بهمون زنگ زد و بی مقدمه گفت سلام عمه خانم راستش اولش مخم هنگ کرد اما بعد فهمیدم که جریان از چه قراره خلاصه که حسابی ذوق کردم اما تا امروز چیزی ننوشتم تا از همه چیز مطمئن بشم خدا رو شکر تا به حال همه چیز رو به راه بود و همه ازمایشا هم سالم بود وخلاصه این نی نی خوشگل ما بلاخره رخ نمود دیروز فهمیدیم که باید منتظر یه دختر خوشگل زیبا تر از ماه و خوشبو تر از گلها باشیم دختر نازم حالا دیگه یه خواهر دیگه داری خیالم راحت شد از این که اگه یه روز غصه داری هم زهرا دختر عمت هست و هم دختر داییت خلاصه یکی هست بهاش درد دل کنی نفسم دایی جون احتمالا اسم دختر نازشو مهگل می ذاره ایشالا قدمش مبارک با...
12 شهريور 1393

هدیه خدا

سلام دختر گلم امروز یکی از دوستان به وبلاگت سر زده بود و نظری داده بود که لازم دونستم این مطلب رو اینجا بنویسم من تو را هدیه خدا می دانم و نامت را هدیه گذاشتم هدیه ای بس عزیز از طرف دوستی که مرا لایق چنین هدیه ای دانسته  آیا جز این است که رسم هدیه دادن این است که عزیزترین و بهترین چیز ها را هدیه دهیم و رسم هدیه گرفتن این که از آنچه عزیزی با عشق به ما داده مراقبت کنیم به یادگارش به بخششش و به اعتمادی که در نگهداری از احساسی که در پس آن هدیه به ما میدهد احترام بگذاریم من هم وقتی کودکان کار را می بینم دلم به درد می آید دلم میشکند از این همه سختی در دستان کوچک کودکی که به انسانهایی شاید نالایق و یا شاید هم (ناچار ) هدیه د...
18 مهر 1391

مادرانه

سلام عسلم امروز رفتیم بهداری وزنت ثابت مونده از ١٢ ماهگی (٨.٢ کیلو) اما قدت بلند شده بود(٧٦ سانت) عزیزم کلی آزمایش دادیم دکتر می گه سالمی اما هر روز لاغرتر می شی آخه قد می کشی اما وزنت زیاد نمی شه دوست دارم عسلم  ...
3 تير 1391

برای مادرم

سلام مامانی این مطلب رو اختصاصی برای خودت می نویسم تویی که عاشقانه دوستت دارم نمی دانم با کدامین اسم صدایت کنم مونس،همدم،یار،غمخوار،عاشق،معشوق،دوست،همراه.... شاید بهترین نام نام زیبای مادر است مادرم فاصله میان دستانم تا دستانت زیاد است که امروز آرزوی دیدارت بیش از همه روزها زبانه می کشد امروز همه بر دستان مادران بوسه می زنند و من از کیلومتر ها دورتر هزاران بار آن دستان پر مهر را بوسه باران می کنم مادرم دلم پر می کشد برای دیدارت،چشمانم در حسرت دیدن صورت چون ماهت می بارد،لبانم در ارزوی بوسیدنت داغ دارست،دستنم برای در آغوش کشیدنت لرزان شده و این همه فاصله تلنگریست بر ذهن آشفته ام که آرام باش روز های دیدار نزدی...
23 ارديبهشت 1391